نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسندگان
1 عضو هیأت علمی جامعة المصطفی
2 العلمیة (quran.olum@chmail.ir).
3 طلبه سطح سه حوزه علمیه قم و دانش پژوه موسسه عالی فقه و علوم اسلامی (نویسنده مسئول) (hoseinabdollahi@yahoo.com).
چکیده
کلیدواژهها
|
|
بحث «استعمال لفظ در اکثر از معنا» از مباحث مهم علم اصول و طبق بیان علما از پرکاربردترین مباحث اصولی در علم فقه است که در قسمت ثمرات فقهی بحث به نمونههایی از کاربرد این بحث در فقه پرداخته شده است. به طور کلی دو قول مهم در این مسئله مطرح است: عدهای معتقد به امکان استعمال لفظ در اکثر از معنا و عدهای دیگر به استحاله آن حکم دادهاند. دلیل امتناعیها عقلی و دلیل جوازیها وقوع آن در استعمالات عرب است.
مهم این است که سرنخ اصلی و گلوگاه بحث در این مسئله، کشف حقیقت استعمال و ارتباط لفظ و معناست و نزاع موجود در این مسئله، حول همین مطلب میچرخد. بنابراین ماهیتشناسی مقوله استعمال و بررسی رابطه بین لفظ و معنا میتواند کلاف سردرگم این بحث را باز کند و برای حل این نزاع مؤثر باشد.
کلیدواژهها: ماهیت استعمال، وضع، تفرع استعمال بر وضع، مرآتیت، علامیت.
برای روشن شدن محل بحث لازم است به چند مطلب اشاره شود: اولاً: تدوینکنندگان این بحث عنوان «استعمال» را به کار بردهاند، نه وضع و این مطلب میتواند اشاره به این مسئله باشد که در مقام وضع روشن است که یک لفظ اگر بخواهد برای چند معنا وضع شده باشد، مشترک لفظی میشود و آن هم مانعی ندارد و بحثی در امکان و وقوع آن نیست، بلکه نزاع در امکان یا عدم امکان «استعمال» لفظ در اکثر از معناست.
ثانیاً: لفظ «اکثر از معنا» در عنوان بحث به این معناست که در استعمال واحد بیش از یک معنا و به نحو استقلالی و نه یک معنای جامع و مشترک بین آنها اراده شده باشد؛ مثلاً اگر در استعمال واحد، لفظی مثل اغتسل به کار رود و معنای طلب که جامع بین وجوب و استحباب است اراده شده باشد، اشکالی ندارد. نزاع در جایی است که از لفظ اغتسل دو معنای وجوب و استحباب به نحو مستقل اراده شده باشد.
ثالثاً: در برخی کتب، معنای حقیقی و مجازی به صورت مجزا بحث شده است، ولی متأخرین این بحث را به صورت مشترک بین معنای حقیقی و مجازی ترتیب دادهاند.
به طور خلاصه محل نزاع را اینگونه میتوان تقریر کرد: علمای اصول نزاع کردهاند که آیا در استعمال واحد، میتوان یک لفظ را به کار برد و چند معنای مستقل را به نحو استقلال و انفراد اراده کرد یا خیر؟
علمای بعد از مرحوم آخوند عموماً در این بحث به مناسبت اثبات یا رد امکان استعمال لفظ در اکثر از معنا به حقیقت استعمال پرداختهاند، ولی تنها کسی که به طور مستوفا با عنوان حقیقة الاستعمال به این بحث پرداخته مرحوم شهید صدر است و ما در این پژوهش نظریات ایشان را به صورت نسبتاً کامل آورده و بررسی میکنیم.
در کتاب بحوث فی علم الاصول که به قلم آیتالله شاهرودی نگاشته شده، این بحث با عنوان نظریه «الاستعمال» شروع شده است و شهید صدر& در ابتدا علاقه لفظ با معنا را به دو جهت تقسیم میکنند:
به این علاقه، دلالت گفته میشود و در آن سامع با تصور لفظ به تصور معنا منتقل میشود.
به این علاقه، استعمال گفته میشود و در آن متکلم، لفظ را در معنا استعمال میکند و لفظ را وسیلهای برای تفهیم معنای ذهنی خود به سامع قرار میدهد.
دلالت تصوریه متوقف بر اراده نیست و به مجرد اطلاق لفظ توسط گوینده، شنونده به معنا منتقل میشود؛ هرچند که گوینده آن را اراده نکرده باشد، ولی استعمال متوقف بر اراده است.
ارادهای که مقوم استعمال بوده و استعمال بر آن متوقف است.
نظریات مختلف در مورد اراده استعمالیه عبارتند از:
نظریه اول: اراده تفهیم معنا و اخطار معنا (بالفعل) به ذهن مخاطب به وسیله لفظ.
نظریه دوم: اراده ایجاد معنا به نحو عرضی در ذهن مخاطب به وسیله لفظ (محقق اصفهانی&).
نظریه سوم: اراده تلفظ به لفظی که از تعهد نفسانی منبعث است (مسلک تعهد مرحوم خویی&).
نظریه چهارم: اراده استعمال لفظ در معنا و افناء لفظ در مطابق آن (مرحوم آخوند&).
نظریه پنجم: شهید صدر هیچکدام از این نظریات را نمیپذیرد و با ادلهای آنها را رد میکند و سپس نظریه خود را مطرح میکند، به این بیان که اراده استعمالی در واقع اراده تلفظ به لفظ است به عنوان اینکه این لفظ میتواند دال بر معنا باشد، به حسب طبع آن یا صلاحیت ایجاد صورت معنا در ذهن را دارد.
در اراده استعمالیه، لفظ شأنیت ایجاد یا اخطار معنا را دارد. لفظ، مقدمه اعدادی برای ایجاد معناست.
اراده تلفظ لفظ به قصد ایجاد معنا در ذهن سامع است؛ یعنی متکلم اراده کرده است تا با این لفظ معنایی را در ذهن سامع ایجاد کند و به او تفهیم نماید.
متکلم در مقام شوخی نیست و کاملاً این الفاظ را با قصد جدی ادا میکند و در مقام جعل حکم یا قصد حکایت است و کاربرد آن در جملات تامه میباشد.
با توجه به مقدمات گفته شده، به دست میآید که استعمال از نظر شهید صدر، عملیاتی ارادی و متقوم به اراده استعمالی است. بنابراین در استعمال باید لفظ و معنا هر دو لحاظ شوند.
شرط اول: لفظ صلاحیت دلالت بر معنا را داشته باشد.
این صلاحیت میتواند بالوضع (حقیقتاً و مجازاً) یا بالمناسبه الذاتیه (دلالت شخص لفظ بر نوع) باشد. ضرورت این شرط این است که اگر صلاحیت دلالت بر معنا نباشد، استعمال معنا نخواهد داشت؛ چون استعمال یعنی قصد تفهیم معنا؛ هرچند به طور شأنی باشد. حالا اگر لفظ شأنیت دلالت نداشته باشد این تفهیم معنا چگونه حاصل میشود.
شرط دوم: بین مستعمل (لفظ) و مستعملفیه (معنا) تغایر باشد.
چون تعدد دال و مدلول لازم است و تغایر اعتباری کافی نیست. به عبارت دیگر: تعدد دال و مدلول، مثل تعدد علت و معلول است و یک چیز نمیتواند هم علت باشد و هم معلول و حیثیتهای مختلف هم نمیتواند این محذور را برطرف کند.
شرط سوم: معنا باید در قیاس با لفظ، استقلالی ملاحظه شود و لفظ باید آلی لحاظ شود در واقع لفظ باید مرآت برای معنا یا فانی در معنا باشد.
شهید صدر ابتدا پرسشهایی را مطرح میکند و سپس به توضیح مطلب میپردازد. ایشان میفرماید:
- طریقه مواجهه لفظ با معنا چگونه است؟
- فرق این مواجهه با مواجهه ذهن با علامت چیست؟
- آیا تفاوت به این است که لفظ به نحو مرآتی در نظر گرفته میشود و علامت به نحو استقلالی؟
- مرآتیت لفظ در مقام استعمال به چه معناست؟
- آیا این مرآتیت از مقومات استعمال است؟
قبل از ورود به تفسیر مرآتیت و اقوال مطرح در آن، به این نکته اشاره میکند که بحث ما در اینجا اصطلاحی نیست؛ چون گاهی در اصطلاح، لفظ را به گونهای تعریف میکنند که آلیت داخل در تعریف شده و جزء مقومات آن محسوب میگردد؛ مثلاً در تعریف اصطلاحی استعمال میگویند: استخدام آلی لفظ در مقام افاده معنا، در حالی که بحث ما در واقعیت عملیات تفهیمیه برای معنا به وسیله الفاظ است و اینکه در عملیات تفهیم، چه اتفاقی میافتد و مقدار تقوم آلیت در استعمال چقدر است.
دلالت لفظ بر معنا طبق آنچه وضع شده است. وضع هم به همین نحو بوده است؛ یعنی لفظ را وجود تنزیلی و جعلی برای معنا قرار دادهاند. بنابراین لفظ، مرآت و فانی در معنا میباشد. عملیات تفهیم و استعمال، در واقع تطبیق جزئیات بر کلیاتی است که واضع وضع کرده است.
رد این تفسیر: واضع هنگام وضع، تنها بین لفظ و معنا پیوند و علقه تکوینی و واقعی به وجود میآورد و بعد از این اعتبار و وضع و در واقع ایجاد قرن مخصوص بین لفظ و معنا، دیگر یک علقه تکوینی و واقعی به وجود میآید و اثر واقعی هم دارد. آن اثر این است که هنگام تصور لفظ، به معنا منتقل میشویم. همانطور که ملاحظه میشود، در هنگام وضع، خبری از مرآتیت نیست.
این حرف هم که گفته میشود مرآتیت در مانحنفیه به معنای عنوان و معنون است، معقول نیست؛ چون در عنوان و معنون عینیت لازم است و رؤیت یک چیز به وسیله چیز دیگر متفرع بر آن است که بین این دو عینیت باشد، در حالیکه در لفظ و معنا عینیتی نیست و اینکه لفظ را نازل منزله معنا جعل کرده باشیم، باعث نمیشود که بین لفظ و معنا عینیت حقیقی حتی ادعایی ایجاد شود.
لفظ برای معنای کلی وضع شده است و معنای کلی هم به ذهن نمیآید، مگر در ضمن افرادش؛ چه قائل به امکان ادراک کلی در ذهن بشویم و چه قائل به عدم امکان آن. در هر صورت وقتی لفظ انسان در ذهن ما ادراک میشود مرآت و آینهای برای انتقال به معنای افراد این کلی قرار میگیرد؛ مثلاً از لفظ انسان به زید و عمرو و بکر منتقل میشویم، نه انسان کلی (انسان کلی طبق یک مبنا اساساً امکان ادراک ندارد و طبق مبنای دیگر امکان نظری دارد، ولی عامه مردم قدرت ادراک آن را ندارند).
رد این تفسیر: بحث مرآتیت، منحصر در معانی کلی نیست، بلکه در معانی جزیی هم میآید. پس این تفسیر نمیتواند معانی جزئی را توضیح دهد و در نتیجه مرآتیت ربطی به عدم امکان یا امکان تصور کلی ندارد.
دال بر هر چیزی دو گونه است: گاهی خود این دال استقلالاً مورد لحاظ قرار میگیرد و غرض نفسی بر آن تعلق میگیرد؛ مثل علامت نسبت به ذوالعلامة و گاهی این دال استقلالاً لحاظ نمیشود و غرض مقدمی دارد؛ یعنی لحاظ آلی و مقدمی دارد. آلیت در الفاظ به همین معنای دوم است.
رد این تفسیر: این ملاکی که برای تمییز آلت و علامت بودن داده شد همه جا صادق نیست؛ مثلاً در جایی که علامت، یک نقش لفظی یا صوتی است، در اینجا چون هم علامت به کار رفته است و هم لفظ معلوم نمیشود که این پدیده از سنخ اول (علامت، استقلالیت) است یا از سنخ دوم (آلیت).
علقه وضعیه متقوم بر قرن اکید بین تصور لفظ و معناست؛ یعنی وضع هنگامی صورت میگیرد که بین لفظ و معنا قرن اکید شکل گرفته باشد، به گونهای که از تصور یکی به تصور دیگری منتقل میشویم در مقام استعمال به محض آن که یک لفظ به نحو سمعی یا بصری احساس میشود، از همین احساس مستقیماً به تصور معنا منتقل میشویم و تصور لفظ تحتالشعاع همین احساس است و گویا اساساً لفظ تصور نمیشود و از احساس لفظ مستقیماً به تصور معنا منتقل میشویم و اینکه گفته میشود لفظ، مرآت معناست و فانی در معنا میشود، به همین معناست که در هنگام تصور معنا، لفظ تصور نمیشود بلکه احساس (شنیده یا دیده) میشود.
رد این تفسیر: این تفسیر در اساس خودش درست است و میتواند فرق بین آلیت و علامیت را تبیین کند چون آلیت همان دلالت تصوریه است و در این نوع دلالت، احساس لفظ برای انتقال به معنا کافی است، ولی علامت، دلالت تصدیقیه است و صرف احساس لفظ برای انتقال به معنا کفایت نمیکند و میبایست این احساس به تصدیق منتهی شود تا تصور معنا پدید بیاید؛ مثلاً صرف دیدن تابلوی نشاندهنده مقدار مسافت، برای انتقال به معنا (چقدر از مسافت باقی مانده است) کفایت نمیکند و باید تصدیق شود تا معنا تصور شود و برای ایجاد تصدیق حتماً باید اراده مستعمل وجود داشته باشد و اگر اراده نباشد دلالت تصدیقیه (دلالت علامت بر ذوالعلامة) اتفاق نمیافتد. لکن این تفسیر شامل همه حالات نمیشود؛ چون این موردی که در تفسیر چهارم آمد، فقط شامل مواردی میشود که احساس لفظ (دیدن یا شنیدن) وجود داشته باشد یعنی مربوط به ناحیه سامع بود در حالی که اگر در ناحیه متکلم در نظر بگیریم، متکلم هم لفظ را تصور میکند و هم معنا را و احساس لفظ درباره او وجود ندارد. بنابراین مرآتیت در این مورد تفسیر نمیشود.
ظاهراً شهید صدر این تفسیر را میپذیرد و در واقع این تفسیر تکمیل تفسیر چهارم است. طبق این تفسیر انتقال ذهن به معنایی که مدلول لفظ است بر دو نوع است:
1. از طرف سامع: انتقال معنا از طریق تصور لفظ و ادراک لفظ به وجهی از وجوه است.
2. از طرف متکلم: ابتدا معنا در ذهن متکلم نقش میبندد و بعد متکلم درصدد بر میآید تا این معنا را توسط یک لفظ به مخاطب تفهیم کند. بنابراین تصور لفظ بعد از تصور معنا شکل میگیرد و این انتقال ذهن به لفظ در طول انتقال به معناست.
مرآتیت به این معناست که نفس به لفظ توجه نمیکند و از آن غافل است، حال یا به دلیل اینکه اساساً لفظ احساس (شنیده یا دیده) شده و تصور لفظ گویا اتفاق نیفتاده است یا به سبب این است که لفظ تصور شده ولی نفس به آن توجه نکرده است؛ هرچند در ذهن موجود باشد.
توهم اول: صورت ذهنیه لفظ در ذهن موجود است و غفلت از آن معنا ندارد.
جواب: بین وجود شیء در صقع نفس انسان و توجه نفس به آن تفاوت است، اولی از جنس علم ارتکازی و دومی از جنس علم فعلی است.
توهم دوم: اگر لفظ مغفول عنه است و نفس به آن التفات و توجه ندارد، پس چگونه انتقال از لفظ به معنا اتفاق میافتد؟
جواب: انتقال لفظ به معنا در نتیجه اقتران اکید بین لفظ و معناست و کاری به التفات و عدم التفات ندارد؛ یعنی همین که بین لفظ و معنا در صقع نفس انسان قرن اکید به وجود آمد این انتقال صورت میگیرد؛ هرچند نفس به آن توجه و التفات نداشته باشد. مثل آینه و تصویر در آنکه ما فقط به تصویر داخل آینه توجه میکنیم هرچند خود آینه هم موجود است و اتفاقاً این آینه است که موجب میشود تا ما به تصویر منتقل شویم، ولی خودش محل التفات و توجه نیست.
متکلم تمام توجهش به معنایی است که میخواهد به مخاطب تفهیم کند و به ابزار این انتقال (لفظ) توجهی نمیکند؛ مثل نویسندهای که ساعتها مینویسد، ولی لحظهای به قلم خود توجه تفصیلی ندارد و تمام توجه او به نوشته اش میباشد. در واقع این نوع مرآتیت و آلیت در تمام اداتها جاری است.
نکته اول: آلیت گفته شده در هر دو نوع انتقال (در ناحیه سامع و متکلم)، اقتضای طبع انتقال بود، وگرنه این آلیت از مقومات عملیات تفهیم معنا به وسیله لفظ نیست؛ چون ممکن است هم در ناحیه سامع و هم در ناحیه متکلم توجه تفصیلی و استقلالی به لفظ هم بشود؛ ولی در عین حال عملیات انتقال هم صورت بگیرد.
توهم: نفس بسیط ما نمیتواند به دو شیء مستقل در یک لحظه توجه کند.
جواب: بساطت نفس، منافاتی با لحاظ دو شیء مستقل در یک لحظه ندارد. شاهدش این است که در هر قضیه، نفس انسان همزمان هم موضوع را مستقلاً تصور میکند و هم محمول را.
نکته دوم: آلیت به معنای انتقال ذهن از لفظ به معناست و آلیت در واقع دلالت تصوریه است و منشأ انتقال از لفظ به معنا قرن اکید است و التفات و عدم التفات در این انتقال نقشی ندارد.
علامت بودن به معنای انتقال ذهن از علامت به ذوالعلامة است و در واقع علامیت یک نوع دلالت تصدیقیه است و تصدیق ذوالعلامه متوقف بر توجه و تصدیق علامت است.
با توجه به این نکته، علت نفی آلیت و مرآتیت در مسلک تعهد معلوم میشود؛ چون در این مسلک، دلالت وضعیه، دلالت تصدیقیه است؛ در حالی که مرآتیت مبتنی بر دلالت تصوری است.
نکته سوم: مرآتیت و آلیت به کار رفته در تفسیر پنجم به معنای عدم توجه و التفات است.
توهم: مرآتیت به معنای این است که به لفظ توجه میشود «بما هو عین المعنی» یعنی لفظ از آن جهت که عین معناست مورد توجه و التفات قرار میگیرد و گویا لفظ در معنا مندک و فانی شده است.
جواب: فنای یک شیء در شیء دیگر به دو گونه قابل تصویر است:
1. وجود یکی به تبع وجود دیگری است و رابطه آنها ربط و اضافه است؛ مثل رابطه ممکنات با واجب الوجود که ممکنات عین الربط به واجب میباشند.
2. رؤیت فانی در واقع همان رؤیت مفنیفیه است و اساساً مفنیفیه وجودی در عالم فنا ندارد و مفنیفیه از دریچه توجه به فانی مورد توجه واقع میشود؛ مثل رابطه عنوان با معنون.
رد تصویر اول: نسبت لفظ به معنا نسبت اضافی بین ممکنات و واجب نیست؛ چون لفظ به تنهایی و مستقلاً تصور شدنی است ولی ممکنات و امور اضافی بدون طرف خود قابل تصور نیستند.
رد تصویر دوم: بین عنوان و معنون عینیت واقعیه وجود دارد و تفاوت در این است که یکی به وجود ذهنی است و دیگری به وجود خارجی؛ مثلاً انسان تصور شده در ذهن، عنوان برای انسان خارجی است. بنابراین بین تصور و متصور، رابطه عینیت واقعیه وجود دارد و به اعتبار معتبر نیست، ولی در لفظ و معنا عینیت واقعیه وجود ندارد تا لفظ بتواند عنوان و معنا معنون باشد.
نکته چهارم: مصحح استعمال در معنای حقیقی، همان وضع است و در معنای مجازی بین علما اختلاف است: برخی میگویند: وضع به علاوه علاقات، مصحح استعمال است. بنابراین در استعمال مجازی، صرف ملاحظه وضع کفایت نمیکند و باید علاقات هم تصور بشود، ولی به نظر میرسد که همان وضع برای صحت استعمال مجازی کفایت میکند و نیازی به وضع نوعی علاقات در استعمالات مجازی نباشد؛ یعنی همین که لفظ صلاحیت دلالت بر معنا را داشته باشد کافی است.
شهید صدر مبتنی بر تحلیلی که در باب ماهیت استعمال ارائه کرد و در جمعبندی به این نتیجه رسید که بهترین سخن در این باره این است که بگوییم: واضع در مقام وضع، بین لفظ و معنا علقه و پیوندی ایجاد میکند که این علقه در نتیجه عواملی به قرن اکید بین لفظ و معنا منتهی میشود که وقتی مستعمل این لفظ را در مقام استعمال به کار میبرد سامع از لفظ به معنا منتقل میشود و در ناحیه سامع از احساس لفظ به معنا منتقل میشود و گویا لفظ را نمیبیند و به آن توجهی ندارد و در ناحیه متکلم هم همین طور است؛ یعنی متکلم در مقام استخدام لفظ برای انتقال معنا، گویا التفاتی به لفظ ندارد و تمام توجهش به معناست.
در واقع شهید صدر از بین مرآتیت و علامیت، مرآتیت را پذیرفت. البته نه با تحلیل مرحوم آخوند که فنا را مطرح کرد، بلکه مرآتیت را به معنای عدم توجه تفصیلی به لفظ تفسیر نمود.
در ادامه، شهید صدر تطبیقاتی را مبتنی بر ماهیتشناسی استعمال مطرح میکند. مسئله استعمال لفظ در اکثر از معنا یکی از آنهاست که محل بحث ما در این پژوهش میباشد. ایشان پس از ذکر ادله قائلان به امتناع، همه آنها را رد میکند و نظر خود (جواز) را ارائه میدهد.
از مرور اقوال مطرح شده در بحث استعمال لفظ در اکثر از معنا به دست میآید که قائلان به جواز دلیل عقلی ارائه نمیکنند و تنها دلیلی که میآورند واقع شدن چنین استعمالاتی در اشعار و کلام عرب است. در واقع دلایل قائلان به امتناع را رد میکنند تا راه برای اثبات حرف خودشان هموار شود.
ما ابتدا ادله و بیانات مختلف قائلان به امتناع و اشکالات وارد شده به آن را میآوریم و در ادامه ادله مجوزین را مطرح میکنیم و در نهایت، تحلیل مختار از ماهیت استعمال و بحث استعمال لفظ در اکثر از معنا را ذکر میکنیم.
مرحوم آخوند&: استعمال عبارت است از افنای لفظ در معنا به نحوی که لفظ به صورت آلی لحاظ شده و مرآت برای معنا باشد. لازمه افنا و مرآتیت، عینیت لفظ و معنا در تصور ذهنی است و امکان ندارد که لفظ، واحد باشد و معنا متعدد. به بیان دیگر: وقتی لفظ در یک معنایی فانی میشود، دیگر لفظی باقی نمیماند که بخواهد در معنای دیگر فانی شود (آخوند خراسانی، 1409: 36).
اشکال شهید صدر& به مرحوم آخوند: آلیت به معنای افنای لفظ در معنا یا به نحو عنوان و معنون نیست، بلکه آلیت به معنای عدم توجه نفس به لفظ در مقام استعمال است و این تقریر از آلیت جزء مقومات استعمال نیست تا بگوییم استعمال لفظ در اکثر از معنا محال است؛ چون مجرد عدم توجه به لفظ، هم با استخدام لفظ برای تفهیم یک معنا میسازد و هم با استخدام لفظ برای تفهیم دو معنا (صدر، 1417: 2/ 152).
مرحوم نائینی&: از استعمال لفظ در اکثر از معنا صدور کثیر از واحد پیش میآید. به این معنا که ذهن انسان به اعتبار بساطتش نمیتواند در یک لحظه دو معنای مستقل را تصور کند و استعمال بدون لحاظ معنا هم امکان ندارد (خویی،1422: 1/ 217؛ نائینی، 1352: 1/ 51).
اشکال محقق اصفهانی& به استدلال مرحوم نائینی&: نفس انسان این قدرت را دارد که در یک زمان دو معنای مستقل را تصور کند. شاهدش این است که انسان در یک قضیه به طور همزمان هم موضوع را تصور میکند و هم محمول را؛ چون لازمه تصور قضیه، تصور طرفین قضیه به صورت هم زمان است، وگرنه قضیه در ذهن انسان شکل نمیگیرد (اصفهانی، 1374: 1/ 85).
اشکال مرحوم فاضل لنکرانی& به استدلال مرحوم نائینی&: عدم امکان تصور دو معنای مستقل در مورد عالم ماده درست است، ولی در نفس انسان که مجرد است وقوع چنین مسئلهای اشکالی ندارد؛ چون نفس همانطور که میتواند در یک زمان هم ببیند، هم بشنود، هم راه برود و هم فکر کند، در مانحنفیه هم میتواند در یک لحظه دو معنا را به صورت مستقل تصور کند (فاضل لنکرانی، 1381: 2/304).
مرحوم محقق عراقی&: استعمال لفظ در اکثر از معنا به این مطلب بر میگردد که لفظ واحد مقتضی برای ایجاد دو معنا در ذهن سامع باشد، با اینکه میدانیم امکان ندارد دو معنا بر مقتضی واحد مترتب شود؛ زیرا «توارد المعلولین علی علة واحده» ممنوع است؛ یعنی دو معلول بر یک علت وارد نمیشوند (عراقی، 1420: 1/ 48).
اشکال شهید صدر بر استدلال محقق عراقی&: لفظ به لحاظ هر بار وضع، یک قرن اکید با معنا پیدا میکند و اشکالی ندارد که لفظ یک بار با یک معنا قرن اکید پیدا کند و بار دیگر با معنای دیگری. در نتیجه به واسطه هر وضعی قرن اکیدی متفاوت از دیگری پیدا میکند. بنابراین اشکالی ندارد که یک لفظ گفته شود و به هر دو حیثیت وضع شده، دو معنای مستقل به ذهن بیاید. حتی اگر بگوییم «ترتب انفهامین فی ذهن السامع» محال است، میگوییم: استعمال ربطی به این بحث ندارد؛ چون در استعمال شأنیت انفهام کافی است و نیازی به فعلیت آن نیست (صدر، 1417: 1/ 151).
مرحوم محقق اصفهانی&: حقیقت استعمال، ایجاد معنا در خارج توسط لفظ است؛ چون لفظ وجود حقیقی برای طبیعی لفظ و وجود تنزیلی و جعلی برای معناست. از آنجا که وجود خارجی بالذات واحد است، مجالی باقی نمیماند تا گفته شود وجود لفظ، وجود برای این معنا و وجود دیگری برای معنای دیگر است؛ چون وجود، واحد است و وجود دیگری در کار نیست تا معنای دیگر به آن نسبت داده شود (اصفهانی، 1374: 1/ 52).
اشکال مرحوم امام& به استدلال مرحوم اصفهانی&: معنای اینکه لفظ وجود برای معناست این است که لفظ موضوع له معناست و از اینکه لفظ برای دو معنا وضع شده باشد یا استعمال بشود لازم نمیآید که لفظ دو وجود پیدا کند؛ چون شیء واحد میتواند وجود تنزیلی و جعلی برای هزار چیز باشد و از تکثر وجود تنزیلی، تکثر در وجود واقعی لازم نمیآید (امام خمینی، 1415: 1/ 184).
کسانی که قائل به جواز استعمال لفظ در اکثر از معنا شدهاند، پس از رد دلایل قائلان به امتناع، اشعاری را برای وقوع چنین استعمالاتی ذکر کردهاند و همچنین به استعمال لفظ در اکثر از معنا در قرآن هم تمسک کردهاند.
نظر مرحوم خویی&: مرحوم خویی بعد از اینکه دلایل امتناعیها را رد میکند، جواز را میپذیرد. منتهی استعمال لفظ در اکثر از معنا را مخالف ظهور عرفی میداند؛ چون ظهور عرفی بر معنای واحد دلالت میکند (خویی، 1422: 1/ 240).
آقای سبحانی در کتاب المحصول نمونههایی را بیان میکند:
شاهد اول: در شعر زیر شاعر لفظ «عین» را به کار برده و همزمان چهار معنا را اراده کرده است:
1. معنای شمس با المرتمی فی الدجی مناسبت دارد.
2. معنای بصر با المبتلی بعمی مناسبت دارد.
3. معنای ماء جاری با المشتکی ظماء مناسبت دارد.
4. معنای ذهب با المبتغی دینا مناسبت دارد.
یقول الشاعر فی مدح النبی|:
المُرْتمی فی الدجى،المُبتلى بِعَمى |
|
و المُشتکی ظَمأً والمبتغی دَینا |
شاهد دوم: در شعر «ما للیلی و ما لها فجر» است که شاعر کلمه فجر را در دو معنای فجر صبح و انفتاح دمامیل استعمال کرده است.
شاهد سوم: در شعر زیر شاعر کلمه شمس و قمر را به دو معنای نیرین و القاب دو دوست خود به نامهای شمسالدین و بدرالدین استعمال کرده است.
و لمّا رأیتُ الشمس و البدرَ معاً |
|
قد انجلتْ دونهما الدیاجی |
همچنین کلمه سراج را به معنای مصباح و لقب خود شاعر سراجالدین استعمال شده است.
آقای سبحانی ذیل این شعر میفرماید: اگر شاعر از این استعمالات تنها یک معنا را اراده کرده باشد، رونق و زیبایی شعر از بین میرود. لذا برای حفظ ارزش شعر و زیبایی آن باید بگوییم هر دو معنا اراده شده است.
شاهد چهارم: در شعر زیر از کلمه «معشوق» هم معنای اشتقاقی اراده شده و هم معنای مکان:
أی المکان تروم من الذی تمضی له فأجبته المعشوقا
(سبحانی، 1414: 1/ 217).
شاید برخی طبق نقل مرحوم آخوند& در کفایه، بحث ظاهر و باطن قرآن را مؤیدی برای جواز استعمال لفظ در اکثر از معنا بگیرند و بگویند: چون قرآن هفت یا هفتاد بطن دارد، استعمال یک لفظ و اراده معنای هفتگانه یا هفتادگانه به علاوه معنای ظاهری آن از باب استعمال لفظ در اکثر از معنا باشد که مرحوم آخوند& در کفایه جوابهایی به آن دادهاند (آخوند خراسانی، 1409: 308). ما هم در ادامه به مناسبت بیان نظر مختار در تحلیل ماهیت استعمال و استعمال لفظ در اکثر از معنا به شکلی متفاوت از مرحوم آخوند به این توهم پاسخ خواهیم داد.
به نظر میرسد مقام استعمال متفرع بر مقام وضع است. از ظاهر کلمات مرحوم خویی& هم بر میآید که ایشان قائل به تلازم مقام استعمال با مقام وضع بودهاند (خویی، 1422: 1/ 237). اساساً عملیات استعمال مبتنی بر وضع، سامان مییابد و استعمالکنندگان طبق تعهد اجتماعیای که در فضای اهل لغت شکل میگیرد خود را متعهد میدانند که مبتنی بر قواعد وضع، الفاظ را به کار بگیرند و استعمال کنند. البته این تعهد مثل سایر تعهدات اجتماعی که تخلف از آن موجب مجازات و معصیت اجتماعی میشود نیست، بلکه اگر مستعملی بر خلاف قواعد موجود در زبان و وضع لغات، استعمالی را انجام دهد فضای اجتماعی به لحاظ تفهیم و تفاهم به او خرده میگیرد و بازتاب این تخلف این خواهد بود که مستعمل در رساندن مقصود خود به دیگران دچار اختلال خواهد شد.
اگر بگوییم که مقام استعمال ربطی به مقام وضع ندارد، آنگاه وضع، یک فرایند بی فایده و لغو میشود؛ چون اساساً وضع، صورت میگیرد تا اهل زبان در مقام استعمال و به کارگیری الفاظ برای تفهیم و تفاهم منظم و درست عمل کنند.
بنابراین اگر بخواهیم قواعد مقام استعمال را کشف کنیم، ناگز باید به مقام وضع سر بزنیم و ملاکات و مناسبات حاکم بر لفظ و معنا را در آن مقام کشف کنیم تا ماهیت استعمال و شرایط و مقومات آن برای ما روشن شود.
در مقام وضع دو مطلب را باید بررسی کنیم: ابتدا کاری که واضع با لفظ و معنا میکند و تحلیل فرایند وضع و ایجاد علقه بین لفظ و معنا؛ دوم: چه اتفاقی در ناحیه لفظ و معنا میافتد و رابطه لفظ و معنا بعد از وضع چگونه میشود؟
برای اینکه لفظ و معنا را بررسی کنیم، باید انواع وجودات را بررسی کنیم تا سنخ وجودی لفظ و معنا معلوم شود.
به حقایق خارجی و عینیات موجود در خارج گفته میشود، مثل زید، بقر، حجر و....
این حقایق خارجی در واقع مقصد و مقصود ما از تکلم میباشد، به این بیان که معانی موجود در ذهن ما بیواسطه (معقولات اولی) یا با واسطه (معقولات ثانوی) در صدد هستند تا مخاطب را متوجه حقایق خارجی کنند و این معنای ذهنیه در واقع بازتاب خارج و نمایانگر حقایق خارجی میباشند.
موجودات ذهنی یا همان مفاهیم موجود در ذهن، حکایتگران خارج هستند و چون در علم حصولی خود حقایق خارجی قابلیت انعکاس در ذهن ما را ندارند با واسطه این مفاهیم به آنها دست پیدا میکنیم. اصطلاحاً مفاهیم ذهنیه را معلوم بالذات و وجودات خارجی را معلوم بالعرض میگویند.
«معنا» که در بحث وضع از آن صحبت میکنیم، همین موجودات و مفاهیم ذهنیای هستند که متکلم درصدد است آنها را به مخاطب برساند. این معانی به خودی خود در موطن ذهن ما جای گرفتهاند و مادامی که مبرزی نباشد تا آنها را به بیرون از ذهن متکلم منتقل کند و وجود خارجی دهد، امکان فهم این معانی برای دیگران وجود ندارد. در واقع فرایند ارتباطگیری انسانها به این نحو است که هر کسی از وجودات خارجی متأثر شده و مفاهیمی از خارج برای او در ذهنش شکل میگیرد. حالا اگر این فرد بخواهد معانی موجود در ذهن خود را به مخاطب منتقل کند میبایست به وسیله ابزاری آنها به وجود خارجی تبدیل کند تا مخاطب پس از برخورد با آن وجود خارجی، مفاهیمی در ذهنش شکل بگیرد که همان مفاهیم مد نظر متکلم است.
این ابزار ابراز معانی به مخاطب که نوعی وجود خارجی است و لحاظ آلیت در آن شده است، میتواند لفظ یا مکتوب یا علائم باشد. در واقع وجود لفظی و وجود کتبی اگر به حمل شایع نگاه شود از مصادیق وجود خارجی هستند؛ چون بالاخره اینها در عالم خارج موجود میشود؛ مثلاً لفظ، صوتی است که از مخرج دهان بیرون میآید و صوت هم که در واقع ارتعاش امواج است، واقعیت خارجی دارد. حالا اگر به همین لفظ به حمل اولی و به اصطلاح "ما به ینظر" نگاه کنیم، آینه و نمایشدهنده معنای ذهنیه هستند و به همین دلیل از آنها برای انتقال مفاهیم مد نظر متکلم استفاده میشود.
در واقع وقتی سامع لفظ صادر شده از متکلم را میشنود، به عین آن معنایی که در ذهن متکلم بوده منتقل نمیشود، بلکه به واسطه این لفظ معنایی مشابه با معنای موجود در ذهن متکلم منتقل میشود و در ایجاد تفهیم و تفاهم همین مقدار تشابه در معنا کافی است و نیازی به عینیت نیست.
بنابراین امکان ندارد بین معنای ایجاد شده در ذهن سامع و معنای موجود در ذهن متکلم عینیت باشد، چون وجود متشخص است و معنایی که در ذهن متکلم بوده، وجودی غیر از وجود معنای شکل گرفته در ذهن سامع دارد.
صوتی است که از دهان انسان خارج میشود و نوعی وجود خارجی است که جهت "ما به ینظر" آن در فرایند تفهیم و تفاهم لحاظ میشود.
وجود کتبی هم نوعی از وجودات خارجی است که در فرایند تفهیم و تفاهم به جهت "ما به ینظر" آن توجه میشود و میتواند دو فرد داشته باشد: فرد نوشته و مکتوب و فرد دوم آن علائم تصویری؛ مثل تابلوها.
غرض از ذکر انواع وجودات، سنخشناسی وجودی لفظ و معنا بود که لفظ از وجودات خارجی با لحاظ "ما به ینظر" است و معنا از وجودات ذهنی است.
از آنجا که وضع در موطن ذهن انجام میشود، واضع وقتی میخواهد برای معانی مد نظر خود لفظی را جعل کند لاجرم میبایست هم معنا را تصور کند و هم لفظ را. لفظی که در اینجا باید تصور کند بالوجود خارجی آن نیست، بلکه لفظ معقول و تصور لفظ و مفهوم لفظ مد نظر است.
با توجه به این نکته، تصور لفظ یعنی همین حروفی که با هم ترکیب کرده و هنوز وجود خارجی به معنای "صوت معتمد علی مخرج الفم" نیافته است را در ذهن خود میآورد؛ مثلاً لفظ رایانه که تشکیل شده حروف «ر»، «ی»، «ا» و... است تصور میکند و از طرف دیگر معنای مد نظر خود را که در این مثال صورتی از رایانه خارجی است، در ذهن خود تصور میکند و سپس این لفظ متصور را برای آن نامگذاری میکند. به این معنا که قرارداد میکند هر وقت اهل زبان خواستند این معنای ذهنی خود از رایانه خارجی را به دیگران بفهمانند از لفظ رایانه استفاده کنند.
بنابراین در تحلیل لفظ میگوییم: یک لفظ به معنای "صوت معتمد علی مخرج الفم" داریم که در این بحث با آن کاری نداریم بلکه با لفظ متصور کار داریم. در ناحیه متصور هم باز با جهت "ما فیه ینظر" و استقلالی لفظ کار نداریم که نوعی از موجودات ذهنیه است بلکه با جهت "ما به ینظر" و جنبه حکایی آن کار داریم و واضع در مقام وضع این جنبه لفظ را مد نظر گرفته و برای معنا وضع کرده است. فرمایش شهید صدر& هم که فرمود: لفظ به نحو آلی و معنا به نحو استقلالی تصور میشود، به همین بیان مذکور برمیگردد.
وقتی واضع این جعل را انجام داد و لفظ را حکایتگر معنا قرار داد و این قرارداد در ظرف مخصوص تکرار شد، نوعی اقتران و تثبیت علقه خاص بین لفظ و معنا شکل میگیرد، به گونهای که هر وقت لفظ تصور شد معنا هم تصور میشود. بعد از این مرحله عملاً میگوییم وضع اتفاق افتاده است.
با توجه به توضیحاتی که ذکر کردیم، تعبیر افنا و مرآتیت که مرحوم آخوند در تحلیل رابطه بین لفظ و معنا بیان کرد نادرست است و اشکالات شهید صدر و دیگران به ایشان وارد است. در واقع لفظ و معنا در هم فانی نمیشوند و دو وجود به یک وجود تبدیل نمیشود. شاهد این مطلب آن است که در استعمالات، هم میتوانیم لفظ را استقلالا تصور کنیم و هم معنا را.
تفسیر شهید صدر& از رابطه بین لفظ و معنا که به نوعی مرآتیت به معنای عدم توجه و التفات به لفظ قائل شد، نادرست است؛ چون میتوان در یک استعمال، هم به لفظ توجه کرد و هم به معنا.
به نظر میرسد تفسیر درستتر این باشد که بگوییم: لفظ متصور در ذهن سامع یا متکلم "ما به ینظر" نگریسته میشود و متصور و مورد توجه و التفات هم میباشد و آنچه مورد غفلت سامع و متکلم است جنبه "ما فیه ینظر" لفظ است که اگر به آن توجه شود دیگر نمیتواند نشاندهنده معنا باشد؛ چون هویت حکایتگری لفظ است که مورد استفاده اهل زبان و در جهت غرض تفهیم و تفاهم است.
تفسیر رابطه لفظ و معنا به علامیت که در مقابل مرآتیت قرار بگیرد قابل مناقشه است؛ چون اولاً: اگر کلام شهید صدر& که علامیت را از نوع دلالت تصدیقیه میدانست بپذیریم، از محل بحث که در دلالت تصوریه بود خارج میشویم و ثانیا: بگوییم از محل بحث خارج نیست، باز هم اگر به معنای جنبه "ما به ینظر" لفظ بگیرد قبول میکنیم و الا نمیپذیریم. ما حصل بحث این است که علامیت، معنای محصل و روشنی ندارد و به نظر میرسد که در تحلیل ماهیت رابطه لفظ و معنا ناتوان و عقیم است.
با توجه به نکاتی که در باب رابطه لفظ و معنا و توقف مقام استعمال بر مقام وضع مطرح شد، میتوان ماهیت استعمال را اینگونه تعریف کرد:
استعمال در واقع یک فرایندی است که مستعمل برای انتقال معنای مد نظر خود به دیگران از آن استفاده میکند. این فرایند به این صورت است که مستعمل ابتدا نسبت به معنایی که میخواهد به مخاطب انتقال دهد توجه تفصیلی پیدا میکند و سپس لفظ متناسب با آن را از خزینه الفاظ وضع شده انتخاب میکند (البته این فرایند انتخاب لفظ، به قدری سریع اتفاق میافتد که گویا همان زمان که معنا در ذهنش میآید لفظ هم به دنبالش آمده است. این تعبیر از جهاتی بهتر است؛ چون بین معنای مد نظر او و لفظ متناسب با آن در مقام وضع، علقه و ارتباط وثیقی شکل گرفته است بنابراین عملیات جداگانهای برای انتخاب لفظ انجام نمیدهد) و این لفظ مد نظر را از طریق ارتعاشات داخل دهان به صوت تبدیل میکند و به صورت صوت از دهانش خارج میسازد.
پس از تحلیل فرایند استعمال، سؤال اصلی بحث یعنی استعمال لفظ در اکثر از معنا باقی میماند که آیا مستعمل میتواند یک لفظ را تصور کند و در یک استعمال، چندین معنا را با این لفظ منتقل کند؟
با توجه به تحلیلی که از رابطه بین لفظ و معنا ارائه شد، برای پاسخ به مسئله استعمال لفظ در اکثر از معنا باید ببینیم که واضع در مقام وضع، چه حالتهایی را میتواند برای این جنبه حکایی لفظ وضع کرده باشد و اصطلاحاً چه زوایای دیدی را در لفظ محل توجه قرار داده است که با توجه به آنها انواع معانیای را که به وسیله لفظ میتوان فهمید، کشف کرد.
به نظر میرسد که میتوان پنج حالت را برای انواع وضع تصور کرد:
حالت اول: وضع لفظ برای یک معنای بسیط و مستقل. مثال: لفظ زید برای مسمای خارجی زید.
حالت دوم: وضع لفظ برای یک معنای جامع افراد. مثال: صیغه افعل برای مطلق طلب که معنای جامع بین وجوب و استحباب است.
حالت سوم: وضع لفظ برای یک معنای مجموعی (مجموعهای از معانی مستقل) را در یک لحاظ در نظر بگیریم و برای همه آنها یک لفظ بگذاریم.
مثال: به مجموعهای از کتاب و قلم و دفتر، لفظ «بسته همراه» را وضع کنیم؛ یعنی هر وقت گفتیم بسته همراه، هر سه معنا (کتاب و قلم و دفتر) به ذهن بیاید.
حالت چهارم: وضع لفظ برای معنای جزئی، با واسطه یک معنای کلی انتزاعی (وضع عام موضوعله خاص)
حالت پنجم: وضع به نحو مشترک لفظی که در واقع دو وضع مستقل است.
حالا باید ببینیم که استعمال لفظ در اکثر از معنا کدام یک از این انواع وضع است.
به نظر میرسد تنها حالتی که میتواند شباهتی به بحث ما داشته باشد، وضع برای معنای مجموعی است؛ چون اگر بگوییم چند وضع مستقل صورت گرفته و مستعمل در مقام استعمال با یک لفظ همه آن معانی را یکجا اراده میکند، با حقیقت وضع و کیفیت رابطه لفظ و معنا ناسازگار است و عدم امکان یک حالت در مقام وضع، استحاله آن در مقام استعمال را در پی دارد.
واضع در مقام وضع نمیتواند یک لفظ را تصور کند و آن را برای چند معنای مستقل به طور همزمان وضع کند، به گونهای که وقتی آن لفظ را به کار میبرند معنای تکتک آن معانی به صورت مستقل به ذهن بیاید. بله، واضع میتواند چند معنا را یا به نحو جامع یا مجموع تصور و وضع کند، ولی به نحو استقلالی امکان ندارد.
مثال: اگر در وضع کلمه «عین» دقت کنیم متوجه میشویم که وضع این لفظ به صورت مشترک لفظی است؛ یعنی واضع یک بار کلمه «عین» را در نظر گرفته و برای معنای "چشم" وضع کرده و بار دیگر در وضع جداگانه ای لفظ «عین» را برای «چشمه» گذاشته است و همینطور معانی دیگر.
حالتهای دیگری که برای وضع کلمه «عین» متصور میباشد این است که بگوییم «عین» برای معنای جامع کلی که همه معانی چشم و چشمه و طلا و نقره و ... را در بر میگیرد وضع شده و این معانی مصادیق و افراد این معنای کلی هستند؛ یعنی به نحو اشتراک معنوی وضع شده است که این حالت در بحث استعمال لفظ در اکثر از معنا محل بحث نیست.
حالت دیگر این است که به معنای مجموعی وضع شده باشد؛ یعنی «عین» برای یک مجموعهای از معانی «طلا، نقره، چشم و ...» وضع شده و هر وقت متکلم این لفظ «عین» را به کار میبرد این مجموعه معانی به ذهن میآید و نه تکتک این معانی به نحو استقلالی. این قسمت هم از محل بحث خارج است چون در استعمال لفظ در اکثر از معنا، باید لفظ، تکتک این معانی را به نحو استقلالی برساند.
با توجه به نکاتی که بیان شد، به این نتیجه میرسیم که استعمال لفظ در اکثر از معنا به صورت در نظر گرفتن معنای جامع یا مجموع درست است، به شرطی که چنین وضعی در عالم وقوع، واقع شده باشد و علامات کشف معنای حقیقی وضع چنین وضعی را اثبات کنند، اما اگر استعمال لفظ در اکثر از معنا را به معنای اراده استقلالی و انفرادی تکتک معنای ضمن یک لفظ در نظر بگیریم ـ که ظاهراً تعابیر علمای اصول هم همین است ـ این حالت امکان وقوعی ندارد؛ زیرا چنین استعمالی (چند معنای مشترک لفظی را در یکجا جمع کردن و قائل به تبعیت مقام استعمال از مقام وضع بودن) اگر محذوریتی از جانب مقام وضع باشد، مقام استعمال را هم مستحیل میکند. لذا این نحو استعمال ممتنع است.
متکلم در مقام استعمال با لفظ واحد تنها میتواند همان معنایی را که این لفظ برای آن وضع شده، استعمال کند؛ به نحو حقیقی یا مجازی و حق ندارد از قواعد وضع تخطی کند؛ وگرنه در تفهیم معنای خود به دیگران دچار مشکل خواهد شد و خود اهل زبان او را توبیخ میکنند که چرا اینگونه حرف میزند.
یکی از شواهدی که نشان میدهد استعمال لفظ در اکثر از معنا صحیح نیست «تبادر و ظهور عرفی الفاظ» است. عرف در محاورات خود وقتی لفظی را استعمال میکند، معنای واحد را از آن اراده میکند و معنای واحد از آن میفهمد.
مرحوم خویی& هم بعد از رد دلایل قائلان به امتناع میفرماید: ما قائل به جواز میشویم؛ هرچند که جواز استعمال لفظ در اکثر از معنا خلاف ظهور عرفی است.
استدلال مرحوم خویی& برای جواز ارتکاب به خلاف ظهور عرفی، وجود قرینه است و به نظر ایشان با وجود قرینه این ارتکاب به خلاف ظهور عرفی مشکلی ندارد (خویی، 1422: 1/ 240).
در مقام جواب ایشان باید بگوییم: مواردی که قائلان به جواز برای اثبات سخن خود ذکر کردهاند یا از متون غیر محاورهای عرب ـ مثل اشعار و نثرهای ادبی ـ است یا از قرآن که به هر دو اشکال وارد است و این استعمالات را به عنوان شاهد برای جواز قبول نمیکنیم.
در اشعار، به ظاهر لفظ واحدی بیان شده و با توجه به معنای شعر، میبایست به اراده چند معنا در ضمن آن لفظ قائل بشویم. منتها چون ما در تحلیل فرایند استعمال و وضع، به این نتیجه رسیدیم که امکان استعمال لفظ در اکثر از معنا وجود ندارد لاجرم این نحوه استعمالات را چنین توجیه میکنیم که شاعر در واقع، لفظ واحد را نازلمنزله چند لفظ قرار داده است؛ چون اگر میخواست الفاظ مشابه را تکرار کند، شعر از زیبایی و ساختار شعری خارج میشد. در واقع ضرورت شعری ایجاب میکرده است که به جای تکرار لفظ، یک لفظ به کار ببرد، ولی هم او و هم مخاطب میدانند که این لفظ به منزله تکرار لفظ مشابه است؛ مثلاً در شعر
المُرْتمی فی الدجى، و المُبتلى بِعَمى |
|
و المُشتکی ظَمأً و المبتغی دَینا |
شاعر به جای اینکه کلمه عین را چهار بار تکرار کند و بگوید «عینا» و «عینا» و «عینا» و «عینا»، یکبار این لفظ را به کار برده است؛ مثل فاکتورگیریهایی که در دانش ریاضی و حساب وجود دارد:
14=(4+3)*2 14=4*2+3*2
همانطور که ملاحظه میکنید نتیجه هر دو عملیات حساب چهارده شد، منتها در عملیات دوم به جای اینکه عدد دو را تکرار کنیم، از آن فاکتور گرفتیم و همان خاصیت دو بار تکرار در آن محفوظ ماند. در اینجا عدد دو که یک بار تکرار شده، به این معنا نیست که از آن، هم عدد اولی اراده شده و هم عدد دومی به عبارتی عدد دو در عملیات دوم نازلمنزله دو تا 2 شده است، بدون اینکه معنای آن تغییر کند، چون عدد 2 در عملیات دوم به معنای یک عدد 2 است و معنای آن تغییر نکرده است.
البته این مثال برای تقریب به ذهن بود و ممکن است مناقشاتی بر آن وارد باشد، اما آنچه برای ما اهمیت دارد این است که وقتی میتوانیم اینگونه اشعار را توجیه درست بکنیم، نباید از تحلیل ماهیت استعمال و وضع دست بکشیم.
آنچه به عنوان شاهد بودن قرآن برای مسئله استعمال لفظ در اکثر از معنا مطرح کردهاند، مسئله ظاهر و باطن قرآن است که در یک استعمال، خداوند هم معنای ظاهری و هم معانی باطنی را اراده کرده است و این یعنی استعمال لفظ در اکثر از معنا.
در مقام جواب میگوییم: رابطه ظاهر و باطن قرآن طولی است، نه عرضی. به بیان دیگر: وضع الفاظ قرآن برای ارواح معانی بوده است و هر لفظ قرآن یک معنا بیشتر ندارد که همان روح معناست و معنای ظاهری و باطنی در واقع مصادیق آن معنا هستند. بنابراین استعمال لفظ در اکثر از معنا پیش نمیآید، بلکه همیشه استعمال لفظ در معنای واحد است. البته چون مصادیق این معنا متفاوت و گاهی زیاد است، هر کس متناسب با فضای خود یکی از این مصادیق را به عنوان معنای الفاظ قرآن میگیرد.
در واقع در اینجا خلط بین مفهوم و مصداق شده است.
مرحوم علامه طباطبایی& در مقدمه کتاب المیزان به کیفیت وضع الفاظ قرآن اشاره میکند و میفرماید: الفاظ برای اغراض و غایات وضع شدهاند و ممکن است با توجه به انس انسانها با شرایط و ... مصادیق متفاوتی داشته باشند. مهم آن است که لفظ برای یک معنا وضع شده و معانی متعدد به اختلاف در مصداقها و انس ذهنی ما با مصداقهای خاص بر میگردد:
... و هذا شأننا فی جمیع الألفاظ المستعملة، و من حقنا ذلک، فإن الذی أوجب علینا وضع ألفاظ إنما هی الحاجة الاجتماعیة إلى التفهیم و التفهم، و الاجتماع إنما تعلق به الإنسان لیستکمل به فی الأفعال المتعلقة بالمادة و لواحقها، فوضعنا الألفاظ علائم لمسمیاتها التی نرید منها غایات و أغراضا عائدة إلینا
... فالمسمیات بلغت فی التغیر إلى حیث فقدت جمیع أجزائها السابقة ذاتا و صفة و الاسم مع ذلک باق، و لیس إلا لأن المراد فی التسمیة إنما هو من الشیء غایته، لا شکله و صورته، فما دام غرض التوزین أو الاستضاءة أو الدفاع باقیا کان اسم المیزان و السراج و السلاح و غیرها باقیا على حاله.
فکان ینبغی لنا أن نتنبه أن المدار فی صدق الاسم اشتمال المصداق على الغایة و الغرض، لا جمود اللفظ على صورة واحدة... (طباطبایی، 1371: 1/ 10).
مرحوم امام& هم در کتاب آداب الصلوة و مصباح الهدایة الی الخلافة و الولایة میفرماید الفاظ برای ارواح معانی وضع شدهاند:
... الفاظ موضوع است از براى معانى عامّه و حقایق مطلقه... (امام خمینی، 1388: 249).
هل بلغک من تضاعیف إشارات الأولیاء^، و کلمات العرفاء4، أنّ الألفاظ وضعت لأرواح المعانی و حقائقها؟ و هل تدبّرت فی ذلک؟ و لعمری، أنّ التدبّر فیه من مصادیق قوله×: تفکّر ساعة خیر من عبادة ستّین سنة. فإنّه مفتاح مفاتیح المعرفة و أصل أصول فهم الأسرار القرآنیة (امام خمینی، 1386: 39).
نمونه اول: صاحب منتقی الاصول در ابتدای بحث استعمال لفظ در اکثر از معنا برای نشان دادن اهمیت بحث، نمونهای از ثمره فقهی این بحث را ذکر میکند. به این بیان که خطابی داریم با این مضمون: «یأمرون بالاذان و الاقامه» و یک دلیل منفصل داریم مبنی بر این که اذان بالخصوص مستحب است. حالا اگر قائل به جواز استعمال لفظ در اکثر از معنا شدیم میگوییم با توجه به این دلیل منفصل، یأمرون را نسبت به اذان به معنای مستحب و نسبت به اقامه به معنای واجب میگیریم. اگر قائل به امتناع شدیم باید بگوییم: یامرون نمیتواند بیش از یک معنا داشته باشد یا باید به معنای استحباب در اذان و اقامه بگیریم یا به معنای مطلق طلب که جامع بین معنای وجوب و استحباب است (روحانی، 1413: 1/ 305). بنابراین مسئله استعمال لفظ در اکثر از معنا میتواند حکم مسئله به خصوص اقامه را تغییر دهد.
نمونه دوم: مرحوم خویی& در کتاب محاضرات نمونهای را اینگونه بیان میکند: مولایی دو عبد دارد که اسم هر دوی آنها «غانم» است و هر دو را میفروشد و در مقام انشا بیع اینطور میگوید: «بعتک غانماً بدرهمین» حالا بین بایع و مشتری اختلاف شده است که آیا این استعمال غانم در هر دو عبد استعمال شده که در نتیجه آن مجموع ثمن دو درهم باشد یا به معنای یکی از عبدهاست که در این صورت مجموع ثمن چهار درهم میشود (خویی، 1422: 1/ 239).
شهید صدر از بین مرآتیت و علامیت، مرآتیت را پذیرفتند. البته نه با تحلیل مرحوم آخوند که فنا را مطرح کرد، بلکه مرآتیت را به معنای عدم توجه تفصیلی به لفظ تفسیر کرده است. در بحث استعمال لفظ در اکثر از معنا هم قائل به جواز است.
در ادامه، ادله قائلان به جواز و امتناع در بحث استعمال لفظ در اکثر از معنا مطرح شد.
نظر مختار این است که مقام استعمال، متفرع بر مقام وضع است و اساساً عملیات استعمال مبتنی بر وضع، سامان مییابد و استعمالکنندگان طبق تعهد اجتماعیای که در فضای اهل لغت شکل میگیرد خود را متعهد میدانند که مبتنی بر قواعد وضع، الفاظ را به کار بگیرند و استعمال کنند. البته این تعهد مثل سایر تعهدات اجتماعی که تخلف از آن موجب مجازات و معصیت اجتماعی میشود نیست، بلکه اگر مستعملی بر خلاف قواعد موجود در زبان و وضع لغات، استعمالی را انجام دهد فضای اجتماعی به لحاظ تفهیم و تفاهم به او خرده میگیرد و بازتاب این تخلف این خواهد بود که مستعمل در رساندن مقصود معنایی خود به دیگران دچار اختلال خواهد شد.
اگر بگوییم مقام استعمال ربطی به مقام وضع ندارد آنگاه وضع، یک فرایند بیفایده و لغو میشود؛ چون اساساً وضع، برای این صورت میگیرد که اهل زبان در مقام استعمال و به کارگیری الفاظ برای تفهیم و تفاهم، منظم و درست عمل کنند.
ماهیت استعمال در واقع یک فرآیندی است که مستعمل برای انتقال معنایی مدنظر خود به دیگران از آن استفاده میکند. این فرایند به این صورت است که مستعمل ابتدا نسبت به معنایی که میخواهد به مخاطب انتقال دهد، توجه تفصیلی پیدا میکند و سپس لفظ متناسب با آن را از خزینه الفاظ وضع شده، انتخاب میکند (فرایند انتخاب لفظ به قدری سریع اتفاق میافتد که گویا همان زمان که معنا در ذهنش میآید لفظ هم به دنبالش آمده است. این تعبیر از جهاتی بهتر است؛ چون بین معنای مد نظر او و لفظ متناسب با آن در مقام وضع، علقه و ارتباط وثیقی شکل گرفته است. بنابراین عملیات جداگانهای برای انتخاب لفظ انجام نمیدهد) و لفظ مدنظر را از طریق ارتعاشات داخل دهان به صوت تبدیل میکند و از دهانش خارج میسازد.
استعمال لفظ در اکثر از معنا محال است؛ چون متکلم در مقام استعمال با لفظ واحد تنها میتواند همان معنایی را که این لفظ برای آن وضع شده است استعمال کند یا به نحو حقیقی یا مجازی و حق ندارد از قواعد وضع تخطی کند، چون در غیر این صورت در تفهیم معنای خود به دیگران دچار مشکل خواهد شد و خود اهل زبان او را توبیخ میکنند که چرا اینگونه حرف میزند.
..............................................................................................................
آخوند خراسانی، محمدکاظم، کفایة الاصول، قم، مؤسسه آلالبیت^، چاپ اول، 1409ق.
اصفهانی، محمدحسین، نهایة الدرایة فی شرح الکفایه، قم، سیدالشهداء×، چاپ اول، 1374.
امام خمینی، روحالله، مناهج الوصول الی علم الاصول، قم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام&، چاپ اول، 1415ق.
ـــــــ، آداب الصلوة، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام&، چاپ شانزدهم، 1388.
ـــــــ، مصباح الهدایة الی الخلافة و الولایة، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام&، چاپ ششم، 1386.
خویی، سید ابوالقاسم، محاضرات فی اصول الفقه (به قلم محمد اسحاق فیاض)، قم، مؤسسه احیاء آثار الامام الخویی، چاپ اول، 1422ق.
روحانی، محمد، منتقی الاصول، قم، دفتر آیتالله سید محمد حسینی روحانی، چاپ اول، 1413ق.
سبحانی، جعفر، المحصول فی علم الاصول (به قلم محمود جلالی مازندرانی)، قم، مؤسسه امام صادق×، چاپ اول، 1414ق.
صدر، محمدباقر، بحوث فی علم الاصول (تقریرات به قلم محمود شاهرودی)، قم، مؤسسه دائره المعارف فقه اسلامی، چاپ سوم، 1417ق.
طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، اسماعیلیان، چاپ دوم، 1371.
عراقی، ضیاءالدین، مقالات الاصول، قم، مجمع الفکر الاسلامی، چاپ اول، 1420ق.
فاضل لنکرانی، محمد، اصول فقه شیعه (تقریرات به قلم محمود ملکی اصفهانی)، قم، مرکز فقهی ائمه اطهار^، چاپ اول، 1381.
نائینی، محمدحسین، اجود التقریرات (تقریرات به قلم سید ابوالقاسم خویی)، قم، مطبعه العرفان، چاپ اول، 1352.
With a View to the Issue of Using One Word in More than One Meaning *
Hamid Jazairi **
Hussein Abdullahi ***
Abstract[2]
The discussion concerning the use of a word in more than one meaning is one of the important topics of Ilm al-Usul, as well as considered to be one of the practicable and useful discussions in jurisprudence and legal theories. In a part of the discussion dealing with the juridical benefits of the topic, examples of such uses in jurisprudence have been mentioned. Generally speaking, two very important notions and approaches are noteworthy in this regard. Some scholars permit the use of one word in more than one meaning while others are of the view that it is impossible. The argument offered by those who forbid the use of one word in more than one meaning is based on reason while those who allow such a use argue that the Arabs have practically used one word in more than one meaning.
What is important is that the clue and main point in the topic is to understand the reality of the use and the relationship between one word and another. The existing dispute revolves around the same issue. Therefore, understanding the nature of the usage of a word and the relationship between the word and its meaning can help untie the knot and resolve the dispute.
Keywords: nature of use, coinage, subordination of the use to coinage, reflection, signification.